ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
این روزها هربار اومدم پست بزارم یه مشکلی پیش اومد،یه بار با گوشیم بود که تمام پستم پاک شد
، یه بار اومدم شروع کنم به نوشتن کنم وقتی سر کار بودم ،صدام کردن انقدر درگیر کار شدم که نشد
،دیروزم که گرمازده شدم
بعدش هم با قرص ها و تجویزهای برادر بزرگوار راهی عروسی شدیم
،همین الانم با دادو دعوا سیستم داداشمو اشغال کردم که پست بزارم
، هی میره میاد میگه کارت تموم نشد!
بگذریم از اینها این چند روز حسابی درگیر کار هم بودم وقتی هم که میومدم خونه از فرط خستگی به رختخواب نرسیده خواب بودم،البته این وسط ها یه روز با یکی از دوست جون ها رفتیم خرید کفش، به مغازه داره میگیم آقا کفش طلایی دارید میگه نداریم نمیشه نقره ای ببرید، بالاخره هم نتونستیم کفش بگیریم
و اما خبرهای خوب:مامان بزرگ و بابا بزرگ جونم اومدن پیشمون
، عروسی هم جاتون خالی بد نبود خوش گذشت
، اینم شرح نبودن این چند روزم
از حالا هم بگم فردا نیستم، میخوایم بریم مهمونی باغ عمو جون
، جای همتون پیشاپیش خالیه
پس بلاخره موفق شدی پست بذاری
خوش بگذره باغ عمو جون
من خیلی باغ رفتن و دوست دارم
عاشق باغ و دشت و دمنم
باغ عمو جون خیلی سرسبز و قشنگه،جاتون واقعا خالی بود