ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
امروز از اون روزهای گرم گرم تابستونیه، سحر میگه انگار رفتی سونا
، قرا بود با هم بریم لباس جدیدی که خریدمو بگیریم اما خیلی خیلییییی گرمه
،زیر باد کولر و فن نشستیم بازم داریم خفه میشیم ، حال هرکسی رفته بیرون بد شده
.
موندیم چه جوری برگردیم خونه، میشه نریم همین جا بمونیم
.
ماشینمونم که خاطرتون هست فعلاً مریض تشریف داشتن رفتن استراحت مطلق، گمون میکنم لاستیکش خبرش کرده که هوا چقدر گرمه، خوب موقعی از زیر بار سواری دادن در رفته
.
حالا رسیدم خونه بقیشو میگم
تعمیرکارا
حال ماشینشونو زودتر خوب کن
آره فعلا که به دادش رسیدن
، انقدر ناز نازی شده تو این هوای گرم نمیبریمش بیرون