ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 |
تنم به چنگال درد اسیر گشته،
ذهنم از حرکت ایستاده است،
در اطرافم چه می گذرد؟
من نمی دانم.
خستگی را با خود به این سو و آن سو می کشانم،
مرا فریادرسی از این جسم تب آلوده نیست.
کسی ندای کمک خواستن مرا نمی شنود،
من شکسته در خویشم و به کام بلا افتاده ام،
بیهوده در این مرداب تکاپو می کنم و خود را بیشتر اسیر می سازم.
نمیدونم چرا اینقدر غمگین مینویسی دوست من
،ولی امیدوارم هر چه زودتر مثل قدیمها شاد و خوشحال ببینمت
برای بار چندم بهت میگم بهتره داستان نویسی رو شروع کنی دوست خوبم
نمی دونم دوست جون چرا حال و هوام بارونیه

؟؟؟؟
منم امیدوارم زودتر از این حالت خارج بشم
به فکر افتادم اما کو موضوع
!!!!!!!!!!!!!